سيد محمد باقر برقعى
229
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
باغ سوخته ديريست ، دير ، بوى گلى با بهار نيست * جز زخمِ تشنگى ، به تنِ باغسار نيست شب با چراغ ابر ، به دشت عطش زدم * افسوس هرچه پيش روم ، جز غبار نيست در جنگلى كه تيغ ، به هر سو گشوده دست * زخميست اسب باد و ، بهارى سوار نيست صبحى پُر از پرنده ، به صحرا شكفته بود * اينك به غير مشت پَرى در غبار نيست سالى گذشت و حسرت گُل در دلم شكست * گفتم به خود خزان به زمان پايدار نيست ديدم كه باغ ، از نفس سرد ، سوخته است * آواى دلفريب سرودِ هزار نيست تاوانِ صبر من ، كه درختيست ريشه خشك * هيچش ، به غيرِ سنگِ ستم ، برگ و بار نيست تنها به شوقِ معجزهاى دور ماندهام * هرچند ، صبر با منِ چشم انتظار نيست ساز خسته گفتى به دشتِ تشنه ، بوى بهار ماندهست * بر قلّههاى ابرى ، برفى ز پار ماندهست در كوچهء شكوفه ، جاى نسيم پيداست * فانوسِ خيس شبنم ، در رهگذار ماندهست تا در سحر برويد ، آواز مرغ جنگل * يادى ز باد و باران ، با بيشهزار ماندهست گفتى و باز گفتى ، امّا نگفتى اى دوست * با چون منى شكسته ، صبر و قرار ماندهست ؟ يا از هجوم توفان ، در فصلِ بىهياهو ؟ * باغى براى ماندن ، چشم انتظار ماندهست ؟ از گُل چگونه گويم ؟ بى بودنِ بهاران * در من كه بىنهايت ، شبهاى تار ماندهست چون شاخهاى تكيده ، ماندم به راهِ باران * فصلى نه ، عمر دورى ، تا نوبهار ماندهست بر شاخسار شبها ، برگِ ستاره پوسيد * گويا به شهرِ باران ، ابرِ غبار ماندهست از شور و شوق مرغان ، در اين غروب سنگين * تنها ، سكوتِ سردى ، بر شاخسار ماندهست سر كن به گريه گريه ، اى ساز خسته باران * دلمويههاى شورى ، كز اين حصار ماندهست آيينهء نگاهم ، لبريز دردِ تلخيست * دردى كه از غريبى ، از روزگار ماندهست رفتى كه باز گردى ، همراه ايل باران * اى باد تُردِ رويش ، گُل بىهزار ماندهست